بیا که آینۀ روزگار زنگاریست
بیا که زخمِزبانهای دوستان، کاریست
زیر بار کینه پرپر شد ولی نفرین نکرد
در قفس ماند و کبوتر شد ولی نفرین نکرد
میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بیآشیان در آوردیم
این سواران کیستند انگار سر میآورند
از بیابانِ بلا، گویا خبر میآورند
مست از غم توام غم تو فرق میکند
محو توام که عالم تو فرق میکند