خوشا آنان که چرخیدند در خون
خدا را ناگهان دیدند در خون
شکست بغض تو را این غروب، میدانم
و خون گریست برای تو، خوب میدانم...
غبار خانه بروبید، عید میآید
ز کوچههاست که بوی شهید میآید
شب است و سکوت است و ماه است و من
فغان و غم و اشک و آه است و من
خم شدم زیرِخط عشق سرم را بوسید
دمِ پرواز پدر بال و پرم را بوسید
بهنام او که دل را چارهساز است
به تسبیحش زمین، مُهر نماز است
میان بارش بارانی از ستاره رسید
اگرچه مثنوی... اما چهارپاره رسید