تا از دل ابر تیره بیرون نشوید
چون ماه چراغ راه گردون نشوید
بازآ که غم زمانه از دل برود
خواب از سر روزگار غافل برود
هر غنچه به باغ سوگوار تو شدهست
هر لاله به دشت داغدار تو شدهست
بودند دو تن، به جان و دل دشمنِ تو
دادند به هم دست، پیِ کشتن تو
هرچند ز غربتت گزند آمده بود
زخمت به روانِ دردمند آمده بود
از دور به من گوشۀ چشمی بفکن
نزدیک به خویش ساز و کن دور ز «من»