هر غنچه به باغ سوگوار تو شدهست
هر لاله به دشت داغدار تو شدهست
منشق شده ماه از جبین در شب قدر
خورشید به خون نشسته بین در شب قدر
ايمان و امان و مذهبش بود نماز
در وقت عروج، مركبش بود نماز
بودند دو تن، به جان و دل دشمنِ تو
دادند به هم دست، پیِ کشتن تو
برخاست، که عزم و استواری این است
بنشست، که صبر و بردباری این است
ای خواب به چشمی که نمیخفت بیا
ای خنده به غنچهای که نشکفت بیا
از دور به من گوشۀ چشمی بفکن
نزدیک به خویش ساز و کن دور ز «من»