تا صبح علی بود و مناجات شَبش
در اوج دعا روح حقیقتطلبش
ای کاش تو را به دشت غربت نکُشند
لبتشنه، پس از دعوت و بیعت نکشند
آن گوشه نگاه کوچکی روییدهست
بر خاک پگاه کوچکی روییدهست
بیتابتر از جانِ پریشان در تب
بیخوابتر از گردش هذیان بر لب
دل در صدف مهر علی، دل باشد
جانها به ولایش متمایل باشد
عمریست که دمبهدم علی میگویم
در حال نشاط و غم علی میگویم
نور فلک از جبین تابندۀ اوست
سرداریِ کائنات زیبندۀ اوست
گهگاه تنفسی به اوقات بده
رنگی به همین آینهٔ مات بده