در راه تو مَردُمَت همه پر جَنَماند
در مکتب عشق یکبهیک همقسماند
کس راز حیات او نداند گفتن
بایست زبان به کام خود بنهفتن
هرگز نه معطل پر پروازند
نه چشم به راه فرصت اعجازند
ايمان و امان و مذهبش بود نماز
در وقت عروج، مركبش بود نماز
از عمر دو روزی گذران ما را بس
یک لحظۀ وصل عاشقان ما را بس
عید است و دلم خانۀ ویرانه بیا
این خانه تکاندیم ز بیگانه بیا
ای صاحب عشق و عقل، دیوانۀ تو
حیران تو آشنا و بیگانۀ تو