ای کاش فراغتی فراهم میشد
از وسعت دردهای تو کم میشد
شب در دل خویش جستجویی کردیم
در اشک دوباره شستشویی کردیم
در وسعت شب سپیدهای آه کشید
خورشید به خون تپیدهای آه کشید
آن مرغ که پر زند به بام و در دوست
خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست
ای نابترین معانی واژۀ خوب
ای جوشش خون گرمتان شهر آشوب
صبحی گره از زمانه وا خواهد شد
راز شب تار، برملا خواهد شد