ای دلنگران که چشمهایت بر در...
شرمنده که امروز به یادت کمتر...
بانو غم تو بهار را آتش زد
داغت دل بیقرار را آتش زد
با دشمن خویشیم شب و روز به جنگ
او با دم تیغ آمده، ما با دل تنگ
شب تا سحر از عشق خدا میسوزی
ای شمع! چقدر بیصدا میسوزی
برخیز که راه رفته را برگردیم
با عشق به آغوش خدا برگردیم