با فرق شکسته، دل خون، چهرۀ زرد
از مسجد کوفه باز میگردد مرد
موعود خدا، مرد خطر میخواهد
آری سفر عشق، جگر میخواهد
رویش را قرص ماه باید بکشد
چشمانش را سیاه باید بکشد
در سایۀ این حجاب نوری ازلیست
هر چند زن است اما آواش جلیست
چون دید فراز نی سرش را خورشید
بر خاک تن مطهرّش را خورشید
راضی به جدايی از برادر نشده
با چند اماننامه کبوتر نشده