والایی قدرِ تو نهان نتوان کرد
خورشیدِ تو را نمیتوان پنهان کرد
آن روز که شهر از تو پر غوغا بود
در خشمِ تو هیبت علی پیدا بود
آگه چو شد از حالت بیماری او
دامن به کمر بست پیِ یاری او
دشمن که به حنجر تو خنجر بگذاشت
خاموش، طنین نای تو میپنداشت
باید دل خود به عشق، پیوند زدن
دم از تو، تو ای خون خداوند! زدن
هر چند قدش خمیده، امّا برپاست
چندیست نیارمیده، امّا برپاست
میآمد و سربهزیر و شرمندهٔ تو
با گریهاش آمیخت شکرخندهٔ تو