بانو غم تو بهار را آتش زد
داغت دل بیقرار را آتش زد
گفت: در میزنند مهمان است
گفت: آیا صدای سلمان است؟
امشب ردیف شد غزلم با نمیشود
یا میشود ردیف كنم یا نمیشود
شب تا سحر از عشق خدا میسوزی
ای شمع! چقدر بیصدا میسوزی
زیر باران دوشنبه بعدازظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد
همین که دست قلم در دوات میلرزد
به یاد مهر تو چشم فرات میلرزد
یازده بار جهان گوشهٔ زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریهٔ باران کم نیست
کاش من هم به لطف مذهب نور
تا مقام حضور میرفتم
در دل نگذار این همه داغ علنی را
پنهان نکن از ما غم دور از وطنی را
دارد دل و دین میبرد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی