قلم به دست گرفتم که ماجرا بنویسم
غریبوار پیامی به آشنا بنویسم
هزار سال گذشت و هزار بار دگر،
تو ایستادهای آنجا در آستانۀ در!
مَردمِ كوچههای خوابآلود، چشم بیدار را نفهمیدند
مرد شبگریههای نخلستان، مرد پیكار را نفهمیدند
بگو که یکشبه مردی شدی برای خودت
و ایستادهای امروز روی پای خودت