این اشکها به پای شما آتشم زدند
شکر خدا برای شما آتشم زدند
عصر یک جمعهٔ دلگیر
دلم گفت بگویم بنویسم
باز این چه شورش است، مگر محشر آمده
خورشید سر برهنه به صحرا در آمده
قامت کمان کند که دو تا تیر آخرش
یکدم سپر شوند برای برادرش
نگاه کودکیات دیده بود قافله را
تمام دلهرهها را، تمام فاصله را