بایست، کوه صلابت میان دورانها!
نترس، سرو رشید از خروش طوفانها!
کنار دل و دست و دریا، اباالفضل
تو را دیدهام بارها، یا اباالفضل
سرت کو؟ سرت کو؟ که سامان بگیرم
سرت کو؟ سرت کو؟ به دامان بگیرم
در این سیلی پیامی آشکار است
که ما را باز با این قوم کار است
خوشا سری که سرِ دار آبرومند است
به پای مرگ چنین سجدهای خوشایند است
جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم
کربلا منتظر ماست بیا تا برویم
شبی که صبح شهادت در انتظار تو بود
جهان، مسخّر روح بزرگوار تو بود
آه ای بغض فروخورده كمی فریاد باش
حبس را بشكن، رها شو، پر بكش، آزاد باش