رد میکنی شاید پس از زنگ دبستان
طفل کلاس اولی را از خیابان
مِنّی اِلَیْکِ... نامهای از غربت ایران
در سینه دارم حرفهایی با تو خواهرجان
حرف او شد که شد دلم روشن
در دلم شوق اوست کرده وطن
خستهام از راه، میپرسم خدایا پس کجاست؟
شهر... آن شهری که می گویند:«سُرَّمَن رَءا»ست
از شهر من تا شهر تو راهی دراز است
اما تو را میبیند آن چشمی که باز است
آرزوی کوهها یک سجدۀ طولانیاش
آرزوی آسمان یک بوسه بر پیشانیاش
با اینکه روزی داشتی کاشانه در این شهر
اینجا نیا،دیگر نداری خانه در این شهر
بگو برای من ای شعر از زمانهٔ او
کدام بیت مرا میبرد به خانهٔ او