داشت میرفت لب چشمه سواری با دست
دشت لبریز عطش بود، عطش... اما دست...
به شهر کوفه غریبم من و پناه ندارم
به غیر دربهدریها پناهگاه ندارم
خورشید، گرمِ دلبری از روی نیزهها
لبخند میزند سَری از روی نیزهها
تا یوسف اشکم سَرِ بازار نیاید
کالای مرا هیچ خریدار نیاید