او خستهترین پرندهها را
در گرمی ظهر سایه میداد
محمّدا به که مانی؟ محمّدا به چه مانی؟
«جهان و هر چه در او هست صورتاند و تو جانی»
چه کُند میگذرد لحظههای دور از تو
نمیکنند مگر لحظهها عبور از تو
با داغ مادرش غم دختر شروع شد
او هرچه درد دید، از آن «در» شروع شد