او خستهترین پرندهها را
در گرمی ظهر سایه میداد
بر قرار و در مدارِ باوفایی زیستی
ای که پیش از کربلا هم کربلایی زیستی
پا گرفته در دلم، آتشی پنهان شده
بند بندم آتش و سینه آتشدان شده
بوی خداست میوزد از جانبِ یمن
از یُمنِ عشق رایحهاش میرسد به من
با داغ مادرش غم دختر شروع شد
او هرچه درد دید، از آن «در» شروع شد