مرا مباد که با فخر همنشین باشم
غریبوار بمیرم، اگر چنین باشم
از هالۀ انتظار، خواهد آمد
بر خورشیدی سوار خواهد آمد
این سخن کم نیست دنیا صبحگاهی بیش نیست
شهر پرآشوبِ امکان، کوچهراهی بیش نیست
هرچند نفس نمانده تا برگردیم
با این دل منتظر، کجا برگردیم؟
صدای کیست چنین دلپذیر میآید؟
کدام چشمه به این گرمسیر میآید؟