غریبِ در وطن، میسوخت آن شب
درون خویشتن، میسوخت آن شب
دل و جانم فدای حضرت دوست
نی، فدای گدای حضرت دوست
ماییم ز قید هر دو عالم رَسته
جز عشق تو بر جمله درِ دل بسته
ای آنکه غمت وقف دلِ یاران شد
بر سینه نشست و از وفاداران شد
نشسته سایهای از آفتاب بر رویش
به روی شانهٔ طوفان رهاست گیسویش