مهمون از راه اومده شهر شده آماده
بازم امشب تو حرم غلغله و فریاده
کمر بر استقامت بسته زینب
که یکدم هم ز پا ننشسته زینب
تا از دل ابر تیره بیرون نشوید
چون ماه چراغ راه گردون نشوید
بازآ که غم زمانه از دل برود
خواب از سر روزگار غافل برود
نوای کاروانت را شنیدم
دوباره سوی تو با سر دویدم
آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچهای نشست که سر منزل تو بود
بیاور با خودت نور خدا را
تجلیهای مصباح الهدی را
مردی که دلش به وسعت دریا بود
مظلومتر از امام عاشورا بود
هرچند ز غربتت گزند آمده بود
زخمت به روانِ دردمند آمده بود
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد
چشمت به پرندهها بهاری بخشید
شورِ دل تازهای، قراری بخشید