وقتی خدا بنای جهان را گذاشته
در روح تو سخاوت دریا گذاشته
پس سرخ شد عمامۀ آن سیّد جلیل
تیغ آن چنان زدند که لرزید جبرئیل
جمعه برای غربت من روز دیگریست
با من عجیب دغدغۀ گریهآوریست
ای پاسخ بیچون و چرای همۀ ما
اکنون تویی و مسألههای همۀ ما
سر زد ز شرق معركه، آن تیغ گرمْسیر
عشق غیور بود و برآمد به نفی غیر