ای بحر! ببین خشکی آن لبها را
ای آب! در آتش منشان سقا را
تا گلو گریه کند، بُغض فراهم شده است
چشمها بس که مُطَهَّر شده، زمزم شده است
امروز که انتهای دنیای من است
آغاز تمام آرزوهای من است
با بال و پری پر از کبوتر برگشت
هم بالِ پرندههای دیگر برگشت
آنکه با مرگِ خود احیای فضیلت میخواست
زندگی را همه در سایۀ عزّت میخواست
یک دختر و آرزوی لبخند که نیست
یک مرد پر از کوه دماوند که نیست