گل کرده در ردیف غزلهای ما حسین
شوری غریب داده به این بیتها حسین
روزی که عطش به جان گلها افتاد
از جوش و خروش خویش، دریا افتاد
تو با آن خستهحالی برنگشتی
دگر از آن حوالی برنگشتی
دریا بدون ماه تلاطم نمیکند
تا نور توست، راه کسی گم نمیکند
و کاش مرد غزلخوان شهر برگردد
به زیر بارش باران شهر برگردد