غریبِ در وطن، میسوخت آن شب
درون خویشتن، میسوخت آن شب
روز، روز نیزه و شمشیر بود
ظهر داغ خون و تیغ و تیر بود
بر سر درِ آسمانیِ این خانه
دیدم مَلَکی نشسته چون پروانه
ای آنکه غمت وقف دلِ یاران شد
بر سینه نشست و از وفاداران شد
هر گاه که یاس خانه را میبویم
از شعر نشان مرقدت میجویم
تا گل به نسیم راه در میآید
از خاک بوی گیاه در میآید