کمر بر استقامت بسته زینب
که یکدم هم ز پا ننشسته زینب
بادها عطر خوش سیب تنش را بردند
سوختند و خبر سوختنش را بردند
چشمهایت روضه خوانی میکند
اشکها را ساربانی میکند
به قرآنی که داری در میان سینهات سوگند
که هرگز از تو و از خاندانت دل نخواهم کند
نوای کاروانت را شنیدم
دوباره سوی تو با سر دویدم
شبیه کوه پابرجایم و چون رود سیّالم
به سویت میدوم با کودکانی که به دنبالم
این جشنها برای من آقا نمیشود
شب با چراغ عاریه فردا نمیشود!
رد میکنی شاید پس از زنگ دبستان
طفل کلاس اولی را از خیابان
بیاور با خودت نور خدا را
تجلیهای مصباح الهدی را
جايی برای كوثر و زمزم درست كن
اسما برای فاطمه مرهم درست كن
خستهام از راه، میپرسم خدایا پس کجاست؟
شهر... آن شهری که می گویند:«سُرَّمَن رَءا»ست
از شهر من تا شهر تو راهی دراز است
اما تو را میبیند آن چشمی که باز است
یک عمر در حوالی غربت مقیم بود
آن سیدی که سفرهٔ دستش کریم بود
آرزوی کوهها یک سجدۀ طولانیاش
آرزوی آسمان یک بوسه بر پیشانیاش
خورشید بود و جانب مغرب روانه شد
چون قطره بود و غرق شد و بیکرانه شد