تن خاكی چه تصور ز دل و جان دارد؟
مگر این راه پر از حادثه پایان دارد؟
آن شب میان هالهای از ابر و دود رفت
روشنترین ستارهٔ صبح وجود رفت
گفتم به گل عارض تو کار ندارد؛
دیدم که حیایی شررِ نار ندارد
همهٔ حیثیت عالم و آدم با توست
در فرات نفسم گام بزن، دم با توست