کمر بر استقامت بسته زینب
که یکدم هم ز پا ننشسته زینب
رها شد دست تو، امّا دل تو...
کنار ساحل دریا، دل تو...
بادها عطر خوش سیب تنش را بردند
سوختند و خبر سوختنش را بردند
چشمهایت روضه خوانی میکند
اشکها را ساربانی میکند
نوای کاروانت را شنیدم
دوباره سوی تو با سر دویدم
این جشنها برای من آقا نمیشود
شب با چراغ عاریه فردا نمیشود!
بیاور با خودت نور خدا را
تجلیهای مصباح الهدی را
جايی برای كوثر و زمزم درست كن
اسما برای فاطمه مرهم درست كن
یک عمر در حوالی غربت مقیم بود
آن سیدی که سفرهٔ دستش کریم بود
امام عشق را ماه منیری
وفاداران عالم را امیری
خورشید بود و جانب مغرب روانه شد
چون قطره بود و غرق شد و بیکرانه شد