شعر هیأت شعر عاشورایی نثر ادبی اشعار مذهبی

یتیم‌تر

مسلم شهید شد وَ تو خواندی حمیده را
مرهم نهادی آن جگر داغ‌دیده را...

با واژه‌های سبز تسلّا و دست مهر
ساحل شدی نگاه به طوفان رسیده را

اینک تو می‌روی و من اما یتیم‌تر...
باید چگونه آن سر در خون تپیده را...

بگذار قدری اشک بریزم به دامنت
تا حس کنم حرارت شعری شنیده را

شعر من آتش است، عطشناک و ناتمام
باید به انتها ببرم این قصیده را