انبوه تاول بر تنت سر باز کرده
این هم نشان دیگری از سرفرازیست
بر مزاری نشست و پیدا شد
حس پنهان مادر و فرزند
به روزگار سیاهی که شب حصار نداشت
جهان جزیرۀ سبزی در اختیار نداشت
دور تا دور حوض خانهٔ ما
پوکههای گلوله گل دادهست
شب آخر هنوز یادم هست
خیمه زد عطر سیب در سنگر