آن صبح سراسر هیجان گفت اذان را
انگار که میدید نماز پس از آن را
دستهگلها دستهدسته میروند از یادها
گریه كن، ای آسمان! در مرگ توفانزادها
آشفته كن ای غم، دل طوفانی ما را
انكار كن ای كفر، مسلمانی ما را
صدای پای شما... نه، صدای بال میآید
کسی فراتر از امکان و احتمال میآید
سالی گذشت و باغ دلم برگ و بر نداشت
من ماندم و شبی که هوای سحر نداشت
آه میکشم تو را با تمام انتظار
پر شکوفه کن مرا، ای کرامت بهار