دوباره لرزش دست تو بیشتر شده است
تمام روز تو در این اتاق سر شده است
این آفتاب مشرقی بیکسوف را
ای ماه! سجده آر و بسوزان خسوف را
با هم صدا کردند ماتمهای عالم را
وقتی جدا کردند همدمهای عالم را
هنوز اسیر سکوت تواند زندانها
و پایبند نگاهت دل نگهبانها
افتاده بود در دل صحرا برادرش
مانند کوه، یکه و تنها، برادرش
امام رو به رهایی عمامه روی زمین
قیامتی شد ـ بعد از اقامه ـ روی زمین