همین که دست قلم در دوات میلرزد
به یاد مهر تو چشم فرات میلرزد
یازده بار جهان گوشهٔ زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریهٔ باران کم نیست
از غم دوست در این میکده فریاد کشم
دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم
دارد دل و دین میبرد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی