زیر بار کینه پرپر شد ولی نفرین نکرد
در قفس ماند و کبوتر شد ولی نفرین نکرد
همین که دست قلم در دوات میلرزد
به یاد مهر تو چشم فرات میلرزد
یازده بار جهان گوشهٔ زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریهٔ باران کم نیست
مست از غم توام غم تو فرق میکند
محو توام که عالم تو فرق میکند
دارد دل و دین میبرد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی