همین که دست قلم در دوات میلرزد
به یاد مهر تو چشم فرات میلرزد
یازده بار جهان گوشهٔ زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریهٔ باران کم نیست
همچون نسیم صبح و سحرگاه میرود
هرکس میان صحن حرم راه میرود
دارد دل و دین میبرد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی