هنوز ماتم زنهای خونجگر شده را
هنوز داغ پدرهای بیپسر شده را
زمین از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه
روایت کردهاند اردیبهشتی میرسد از راه
همین که دست قلم در دوات میلرزد
به یاد مهر تو چشم فرات میلرزد
یازده بار جهان گوشهٔ زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریهٔ باران کم نیست
ما را نمانده است دگر وقت گفتگو
تا درد خویش با تو بگوییم موبهمو
دارد دل و دین میبرد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی