آدم در این کرانه دلش جای دیگریست
این خاک، کربلای معلای دیگریست
آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچهای نشست که سر منزل تو بود
کنج اتاقم از تب و تاب دعا پر است
دستانم از «کذالک» از «ربنا» پر است
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد