پس سرخ شد عمامۀ آن سیّد جلیل
تیغ آن چنان زدند که لرزید جبرئیل
دوباره لرزش دست تو بیشتر شده است
تمام روز تو در این اتاق سر شده است
سر زد ز شرق معركه، آن تیغ گرمْسیر
عشق غیور بود و برآمد به نفی غیر
افتاده بود در دل صحرا برادرش
مانند کوه، یکه و تنها، برادرش