چه جای شکوه که با آسمان قرار ندارم
شکسته قفلِ قفس، جرأت فرار ندارم
با اینکه نبض پنجره در دست ماه نیست
امشب جهان به چشم اتاقم سیاه نیست
دوباره لرزش دست تو بیشتر شده است
تمام روز تو در این اتاق سر شده است
«یا صاحبی فی وحدتی» یاور ندارم
با تو ولی باکی از این لشکر ندارم
افتاده بود در دل صحرا برادرش
مانند کوه، یکه و تنها، برادرش