دلی برای سپردن به آن دیار نداشت
برای لحظۀ رفتن دلش قرار نداشت
با یک تبسم به قناریها زبان دادی
بالی برای پر زدن تا بیکران دادی
از بدر، از خیبر علی را میشناسند
یاران پیغمبر علی را میشناسند
ای بسته به دستِ تو دل پیر و جوانها
ای آنکه فرا رفتهای از شرح و بیانها