اذان میافکند یکباره در صحرا طنینش را
و بالا میزند مردی دوباره آستینش را
گل بر من و جوانى من گریه مىکند
بلبل به همزبانى من گریه مىکند
سلام ای بادها سرگشتهٔ زلف پریشانت
درود ای رودها در حسرت لبهای عطشانت
اگرچه داد به راهِ خدای خود سر را
شکست حنجر او خنجر ستمگر را