دلی برای سپردن به آن دیار نداشت
برای لحظۀ رفتن دلش قرار نداشت
اذان میافکند یکباره در صحرا طنینش را
و بالا میزند مردی دوباره آستینش را
از بدر، از خیبر علی را میشناسند
یاران پیغمبر علی را میشناسند
سلام ای بادها سرگشتهٔ زلف پریشانت
درود ای رودها در حسرت لبهای عطشانت
اگرچه داد به راهِ خدای خود سر را
شکست حنجر او خنجر ستمگر را