اذان میافکند یکباره در صحرا طنینش را
و بالا میزند مردی دوباره آستینش را
خورشید، گرمِ دلبری از روی نیزهها
لبخند میزند سَری از روی نیزهها
سلام ای بادها سرگشتهٔ زلف پریشانت
درود ای رودها در حسرت لبهای عطشانت
اگرچه داد به راهِ خدای خود سر را
شکست حنجر او خنجر ستمگر را