اذان میافکند یکباره در صحرا طنینش را
و بالا میزند مردی دوباره آستینش را
کربلا را میسرود اینبار روی نیزهها
با دو صد ایهام معنیدار، روی نیزهها
جاری استغاثهها ای اشک!
وقت بر گونهها رها شدن است
سلام ای بادها سرگشتهٔ زلف پریشانت
درود ای رودها در حسرت لبهای عطشانت
اگرچه داد به راهِ خدای خود سر را
شکست حنجر او خنجر ستمگر را
سلام ما به حسین و سفیر عطشانش
که در اطاعت جانان، گذشت از جانش