ز موج اشک به چشمم، نگاه زندانیست
درون سینهام از غصّه، آه زندانیست
اشکی بوَد مرا که به دنیا نمیدهم
این است گوهری که به دریا نمیدهم
مسیح، خوانده مرا، وقت امتحان من است
زمان، زمانِ رجزخوانی جوان من است
گر نگاهی به ما كند زهرا
دردها را دوا كند زهرا
غم با نگاه خیس تو معنا گرفته
یک موج از اشک تو را دریا گرفته
ای باخبر ز درد و غم بیشمار من!
برخیز و باش، فاطمه جان، غمگسار من