بیا که آینۀ روزگار زنگاریست
بیا که زخمِزبانهای دوستان، کاریست
خودش را وارث أرض مقدس خوانده، این قابیل
جهان وارونه شد؛ اینبار با سنگ آمده هابیل
میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بیآشیان در آوردیم
این سواران کیستند انگار سر میآورند
از بیابانِ بلا، گویا خبر میآورند
وقت است که از چهرۀ خود پرده گشایی
«تا با تو بگویم غم شبهای جدایی»