چنان که دست گدایی شبانه میلرزد
دلم برای تو با هر بهانه میلرزد
میبارد از چشمهایم باران اشکی که نمنم
شد آبشاری پریشان، رودی که پاشیده از هم
خواستم یاری کنم اما در آن غوغا نشد
خواستم من هم بگیرم شال بابا را نشد
همهٔ حیثیت عالم و آدم با توست
در فرات نفسم گام بزن، دم با توست
ای تا همیشه مطلعالانوار لبخندت
آیینه در آیینه شد تکرار لبخندت