بوی گل از سپیده میآید
اشک شوقم ز دیده میآید
ای حرمت قبلۀ حاجات ما
یاد تو تسبیح و مناجات ما
روزی شعر من امشب دو برابر شده است
چون که سرگرم نگاه دو برادر شده است
ای آرزوی روشن دریاها
دیروز خوب، خوبیِ فرداها
جامعه، دوزخی از مردم افراطی بود
عقل، قربانی یک قوم خرافاتی بود
امشب حرم خدا حرم شد
از مقدم یار محترم شد
شب بود و تاریکی طنین انداخت در دشت
سرما خروشی سهمگین انداخت در دشت
گفتم از کوه بگویم قدمم میلرزد
از تو دم میزنم اما قلمم میلرزد
هر دم از دامن ره، نوسفری میآمد
ولی این بار دگرگون خبری میآمد
دست خدا پردۀ شب را شکافت
صبح شد و نور خداوند تافت
اگرچه غايبى، امّا حضورِ تو پيداست
چه غيبتىست؟ كه عطرِ عبور تو پيداست
تو را اینگونه مینامند مولای تلاطمها
و نامت غرش آبی آوای تلاطمها
تو کیستی که عقل مجنون توست
عشق به تو عاشق و مدیون توست
ای علوی ذات و خدایی صفات
صدرنشین همه کائنات
گفتم به دل، که وقت نیایش شب دعاست
پرواز کن که مقصد من «سُرّ من رآ»ست