خوشا آنان که چرخیدند در خون
خدا را ناگهان دیدند در خون
یک روز که پیغمبر، از گرمیِ تابستان
همراه علی میرفت، در سایۀ نخلستان
بیا که عزم به رفتن کنیم اگر مَردیم
بیا دوباره به شبهای کوفه برگردیم
دیر شد دیر و شب رسید به سر
یارب! امشب نکوفت حلقه به در
بهنام او که دل را چارهساز است
به تسبیحش زمین، مُهر نماز است