ای کاش فراغتی فراهم میشد
از وسعت دردهای تو کم میشد
یک گوشه نشسته عقده در دل کردهست
مرداب که سعی خویش زائل کردهست
در وسعت شب سپیدهای آه کشید
خورشید به خون تپیدهای آه کشید
ما سینه زدیم بیصدا باریدند
از هرچه که دم زدیم، آنها دیدند
صبحی گره از زمانه وا خواهد شد
راز شب تار، برملا خواهد شد